زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هشتاد و هشتم

سلام عزیز مامان دل مامانت امروز یه کم گرفته ............. نمیدونم چرا صبح خیلی خوب بود .......... داشتم شیطونی میکردم ............ کلی با همکارا خندیدیم ولی نمیدونم یهو چم شد .......... دلم میخواد به همه چی گیر بدم سایتمون قطعه و نمیتونیم درست و حسابی کار کنیم  ........... شاید علت کلافگیم این باشه وقتی اینجوریم ..... وقتی کلافه ام..... نبودنت بیشتر ازارم میده  اینکه اگه بودی..... اینکه شش ماه مونده بود تا بغل گرفتنت وقتی حرف از رفتنت و  اون روزهای سخت میاد   من با خنده و شوخی ازش رد میشم که به خاطر غصه خودم کسی رو ناراحت نکنم از دلداریهاشون خسته ام از گفتن چیزایی که خودم میدونم  خودم میدونم مصلحت...
10 شهريور 1392

نامه هشتاد و هفتم

سلام عزیز مامان خوبی گلم مامانت اومده با یه دل پر........ یه دل پر از مردم ........... از جوونا.... از کسایی که شاید هفت هشت سال تفاوت سنی با من دارن و یه دنیا اختلاف عقیده و تفکر عزیزم دلم نمیخواد اینجوری بشی  دلم نمیخواد محدود باشی و به چیزای کوچیک فکر کنی دلم میخواد همیشه بزرگ باشی یه دختر 18 ساله ای هست که امسال امتحان کنکور داده رتبه اش بد نیست و شاید تهران قبول بشه من خیلی به فکرش بودم  و با اینکه زمان انتخاب رشته اش همزمان با از دست دادن تو بود ولی بازم تا تونستم براش زحمت کشیدم که یه انتخاب رشته خوب داشته باشه......... با حال خراب خودم همش براش اس ام اس میدادم و جویای کارش میشدم کلی براش از اینده و اینکه دان...
5 شهريور 1392

نامه هشتاد و پنجم

سلام عزیز دل مامان اومدم بگم که حالم خوبه.... یعنی به لطف بابات و کمکهای اون حالم خیلی بهتره روزهای اول خیلی برام سخت بود....... همش تو خودم بودم.... یه وقتا میدیدم که بابات همینجوری داره صدام میکنه و من حواسم نیست اما الان با گذشت نزدیک به سه هفته حالم خیلی بهتره دارم به دوباره اومدنت فکر میکنم دارم خودم رو اماده میکنم برای داشتنت میدونم که این بار خیلی زود میای پیشم
31 مرداد 1392

نامه هشتاد و سوم

سلام عزیز مامان.... نمیدونم الان خوبی یا نه... در حال رشدی یا نه..... دل مامانت شورت رو میزنه.... شور اینکه سه‌شنبه برم سونو و ببینم رشد نکردی. راستش قصه از اونجایی شروع میشه که به خاطر خونریزی عازم کاشان شدیم تا ببینیم که خدای نکرده بلایی سرت نیومده باشه.... دکتر سونو بهمون گفت که الان هنوز ۵ هفتته... ولی من با اصرار میگفتم نه بیشتره..  اون میگفت قلب نداری  من میگفتم قلبش رو دیدم... وقتی سونو رو نشون دکتر دادیم ... دکتر ۱۰ روز استراحت مطلق تجویز کرد... ما هم یه راست اومدیم تهرون رفتیم پیش دکتر خودم.... سونو شدم.... اونم تایید کرد که ۵ هفتته اما گفت کاملا طبیعی هستی و قرار به ۱۰  روز دیگه شد به سونو مجدد الان نمید...
13 مرداد 1392

نامه هشتاد و دوم

سلام عزیز دل مامان یه کم کمتر دل مامان رو بلرزون بعد از لک دیدن دو هفته پیشت........... حالم خیلی خوب بود  تا امشب که از مسجد اومدم......... دیگه لک نبود  خون بود من اگه تو رو از دست بدم چی؟؟ جواب بابات رو چی بدم؟؟ جواب بابایی احمد رو چی بدم تو رو خدا پیشم بمون ************************************** پ. ن: اینجا فقط منم و تو  همراز هم  هیچکی نمیدونه  خیلی خوبه  که دارمت حتی تو خیال
2 مرداد 1392

نامه هشتاد و یکم

سلام عزیز دل مامان بالاخره روز دیدن قلب ناز و کوچولت هم رسید امروز رو با کلی دلواپسی طی کردم تا ساعت 4 بشه و من برم برا دیدن تو مثل همیشه اولین نفر تو مطب نشسته بودم..... یکی از دانشجوهام هم که هم ماه من بود اومده بود تا قلب نی نیش رو ببینه خانم دکتر مهربون ساعت 4 و ربع اومد و من رفتم داخل   دیگه براش اشنا شدم و سریع منو یادش میاد اول از احوالاتم و لکه بینیم پرسید و منم گفتم که خدا رو شکر خوبم ازش پرسیدم امروز میتونم صدای قلب نی نی رو بشنوم اونم گفت نه تا 16 هفتگی نمیشه  منم ازش خواستم که حداقل از صفحه مانیتور فیلم بگیرم که اخرش اینقدر غرق تماشات شدم که یادم رفت و بابات کلی دلخور شد  اخه اونم میخواست تو رو ببینه...
29 تير 1392

نامه هشتادم

سلام عزیز مامان امروز روز موعوده برای رفتن و دیدن قلب کوچیک و نازت ده روزه که منتظر امروزم ......... یه روز پر از دلواپسی ........ ایکاش قلب کوچیکت تشکیل شده باشه و من از نگرانی در بیام ایشالا که نامه هشتاد و یکمم پر باشه از خبرهای خوب 
29 تير 1392